و چه آسوده خواب می بینیم
وقتی که درد مردم درد ما نیست
وقتی که بی خبریم از زخم بمب و گلوله ...

و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت ...

در عصری که عروسک ها باردار می شوند
و دوشیزگان بکارت فریاد می زنند
ما برای دوست داشتن هم
دلیل می جوئیم !
در عصری که تازیانه پول
مقدس ترین شانه ها را میهمان می شود
در عصری که آسمان را می فروشند
و فردا با خورشید اجاره ای شروع می شود
آدم بودن ! کم آرزویی نیست ...

بیداری ست بانو !
- ما در خواب به آرزوهایمان می رسیم -
آسمان با کلماتی خیس صحبت می کند
وقتی تمام مردم شهر خواب تجربه می کنند
بانو !
بانویی که از صدای قدم هایت دیرتر می آیی
بگو مردم شهر
فردا چترهایشان را بردارند
من
می خواهم ببارم ...

حرفها زديم سر خدامان
تو ميگفتي که خدا ي من و تو يکي ست
و من ميگويم که خدايم تنهاست
من خدايي دارم
که خودم ساخته ام
تا به او عشق بورزم همه جا
تا به او باز بگويم همه چي
من خدایم همه اش مال من است
من خدایم تنهاست ...

قدرت نمی خواهم که تغییر دهم . فهمیدم که نمی توانم
دانش نمی خواهم . درک کردم آنچه باید
ولی آرامش را تو بده . می خواهم بپذیرم ....

قرصهايم را خورده ام...
عقلم سر جايش است...
هورمونهايم به هم نريخته!
اصلا ديگر هورمون ندارم...
حقيقت دارم...
خود خود خودم است که مي گويد:
دوستت دارم
يادت مي آيد؟
آمدي
با دو شاخه گل نرگس
شکر شکر،
حرف مي زدي...
جرعه جرعه،
مي نوشيدم از قهوه اي چشمانت...
...و دنيا بوي ادکلن مي داد...
"ادکلن زنانه ي شيرين"
معتادت مي شدم...
مي گفتي: ديوانه
ماه ماه مي گذاشتي، مي رفتي
...و من
پولک پولک
ستاره مي دوختم
به دستمال تنهاييهام
...
حالا رو به رويم نشسته اي!
اين قهوه!
اين شکر!
اين دستمال تنهاييهام...
مطمئنم
خود خود خودت هستي
که
نمي داني
"دوستت دارم"
بهتر!
اصلا همه ي کيفش به همين است که
نداني!
چه فرقي مي کند؟
براي من !
خود خود خود من !
که سالهاست...
خاطراتم بوي ادکلن مي دهد
ادکلن زنانه ي شيرين
به لیلی چون رسیدم یا علی گفت
ز مجنون هم شنیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
دمی که روح در آدم دمیدند
ز جا برخاست آدم یا علی گفت
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست
توسل جست و هر دم یا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها گشت
کلیم آنجا مسلم یا علی گفت
چگونه زنده میشد جان مرده
يقین عیسی بن مریم یا علی گفت
رسول الله شنید از پرده غیب
ندایی آمد و آن یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمیشد
یقینا ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

خداوندا ! بابت تمام نعماتی که به من عطا فرمودی سپاست می گویم . در برابر تمام نعماتی که بر من لایق ندانستی سر تعظیم فرو می آرم . بابت تمام کارهایی که نهی کردی و کردم بخشش می طلبم . و بابت آنچه امر کردی و سر باز زدم شرمسار و پشیمانم ...
خداوندا ! من نه در حد آنم که بر سرنوشتم که نوشتی خطی بنگارم . نه طاقت تحملش را دارم .
خداوندا ! من هیچم و تو همه چیز . پس ای همه چیزم . گوش کن حرفهای آدمکی بد را .
من جهانت را نمی خواهم . بهشتت را نمی خواهم . مرا بردار از این دنیا . در آن قعر جهنم . گوشه ای تاریک و سوزان . مرا در آتش خشمت بسوزانم . تباهم کن . ولی خواهش زتو دارم خداوندا ! از این دنیا رهایم کن . خداوندا ! در این دنیا همه پول است حرفهاشان . همه جاه و مقام و منزلت آرزوهاشان . و من اینجا غریبم ...
خداوندا ! در این تاریکی دنیا . که آدمهاش شاید مرگ هم را آرزو دارند . یک آدمک برفی . سر به سوی آسمان آبی امروز تو افراشته . همان سقفی که شاید یک زمانی سرپناهش بود . و با فریاد و با خواهش .صدایت می زند - یا رب - تو که این آدمک را آفریدی . تو که این سان برایش غصه ها را پشت هم چیدی . همین امشب جوابش ده . رهایش کن از این دنیا . عذابش ده . ببر آنجا که گفتی آتشش سخت می سوزاند . همان جایی که حتی بردن اسمش . تنم را سخت می لرزاند .
در این دنیا مرا کاری نمانده است ای خداوندا ! نه امیدی به کس دارم . نه چشمی منتظر در ره . فقط گاه گاهی می نویسم تا بدانم که من هم یک دلی دارم . دلی دارم که شاید یک زمانی آرزویش بود . شاد بودن . شاد زیستن . ولی حالا همان دل را برایت خلعتی آرم . به زیر پای خوبانت بیندازم . اگر بد بود . آن را هم بسوزانش . خداوندا ! همین امشب . فقط امشب .به چشم آدمک هم یک نگاهی کن . که با برق نگاه تو بمیرد آدمک . از این دنیا . از این مردم . از این تنهایی شوم و از این دلهای پوشالی جدا گردد ...
بر روی پلکهایش نوشته شده بود
ـ من بی معرفتم ـ
چشمانش را که باز کرد
دوباره عاشقش شدم ...
کاش می دانستم چیست در چشمان تو که تا عمق وجودم جاریست ...
***************************************
یه پیشنهاد !!!
یه وبلاگ با مطالب زیبا ( به نظر من ) به نام من و خدا
من همیشه به وبلاگش سر می زنم . شما هم امتحان کنید . شاید با من هم عقیده باشید
پاینده باشید ...


